پروفسورgirl در قرن...می زیست.او زمانی که از دنیا سیر شده بود دست به کار
خطرناکی زد...او تنها برای پیشرفت علم این کار را کرد...
انگشتش را درون دماغش برد....
سپس بیرون آورد...نگاهی کنایه آمیز به او کرد...
انگشتش را نزدیک دهانش برد...
بلند گفت:آی خدا دلگیرم ااااازت.....آی زندگی سیییییییرم ااازت!!!!(خیلی برام عجیبه اینجاش شبیه شعر محسن یگانس)
چشمانش را بست و انگشتش را درون دهانش فروبرد....
اَه اَه اَه....این دیه شیه...چه تلخه.....حالم بهم خورد...
.jpg)
نظرات شما عزیزان:
MOSTAFA 
ساعت10:18---27 مرداد 1392
با افتخار لینک شدی پاسخ:ممنون.لینکتون کردم....
|